خرید بک لینک

ساعت ۹ونیم صبح با صدای زنگ گوشی بیدار شدم شماره ناشناس با صدای خواب الود _الو _الو سلام خانم غفاری از دانشگاه تماس میگیرم _سلام بفرماید _وامی که درخواست داده بودین درست شده خواستم قبل از عید بریزن براتون شماره شبا بفرستین تشکر کرد و قطع کردم چقدر خوشحال شدم وچقدر نیاز داشتم الان که بابام شرایطش خوب نیس حداقل هزینه لباس و دانشگاهمو خودم بدم دویدم تو راهرو و داد زدم عزیز عزیز صبح بخیر عزیز تو اشپزخونه صبحونه میخورد _ چی شده اینقد سرحالی اول صبح _عزیز صبحونه

برچسب: نویسنده: علی صفری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 0:15

در جوابش لبخند زدم و قدم های اروم برداشتم که صدای کفشم کمتر شنیده بشهوارد اتاق شدیم _خانم شما بفرماین من میرسم خدمتونروی صندلی کنار در نشستماز شدت خجالت و موذب بودن و شاید هم استرس کیفم روی پام گذاشتمو محکم گرفتم و پامو تکون میدادم نگاهی به اطرافم کردمیه میزسورمه رنگ با صندلی مشکی پشت میز یه کتابخونه قهوه ای رنگ که پر بود از کتاب ک قاب های نقاشی کوچیکمیون کتاب و قاب ها هم شیشه های رنگی با گل پتوسگوشه اتاق یه بوم نقاشی نیمه کاره ک روش پوشیده بودهتو ذهنم غر میزدم اینجا چکار میکنم منقرار بود فقط ا

برچسب: نویسنده: علی صفری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 0:15

به بهانه اوردن چایی رفتم به اشپزخونه خودمو سرگرم کردم میوه ها رو با دقت تمام دستمال میکشیدم ک وقت بیشتری رو او اشپزخونه باشم یه دفعه عمه از پشتم اومد دستش گذاشت رو شونم_نجمه جون فردا عصر میام باهم بریم خرید _نمیخام مزاحمت بشم لپمو بوسید و گفت از این حرفا نزنمارفتیم خدافظ _شام بمونیدجوابمو با لبخند داد_متین مامان پاشو بریمتا دم در رفتم باهاشون خدافظی کردم..سر میز شام ک بودیمنجمه وسایلتو نیوردی؟.چیزی دستت نبود باهم رسیدیم خونهاِاِمم .من من کردم موندم چی جواب بدم به بهانه لقمه تو دهنم کمی مکث کردم

برچسب: نویسنده: علی صفری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 0:15

ساعت نزدیک چهار و دم در منتظر عمه فرزانه بودمتوی کیفم نگاه میکردم ک کارتمو برداشته باشم با صدای بلند ضبط ماشین سرمو اوردم بالاخودمو شیشه ماشین نگاه می کردم ک متین شیشه رو داد پایینیه نگاه به سرتا پام کرد و سلام کردیم.واقعااستایل داغونی داشتم هرچی دم دستم بود پوشیده بودمشال سبز و مانتو کرم رنگ بلند باشلوار دمپا مشکی کیف کرم و کالج مشکیسوار شدم احوال پرسی کردیم و من سکوت کردم متین با مامانش حرف میزد ک کجا بریم خریدصدای ضبط زیاد بود اهنگ تتلو پخش میشدنه میگم برگرد نه میگم اینجا خوبه بی تونه میگم

برچسب: نویسنده: علی صفری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 0:15

ساعت نزدیک سه عمه اینا تازه رفتناز اخلاق خوبی ک دارن اینه خونه رو مرتب میکنن میرن گردن من نمیزارن عزیز خوابیده بابا تو اشپز خونه چایی برا خودش میریزهرفتم کنار در اشپزخونه با لحن مظلومانه_بابااا بریم سرخاک مامان_ امروز ک دوشنبس بابا _روز عیده جاش خالی بریم سر خاکشنگاهم کرد و چاییشو خورد باشه به عزیز بگو اماده بشه بریملبخندی زدم و رفتم ..آژانس گرفتیم و تو مسیربابا یه جعبه شیرینی گرفت روی بیشتر سنگ ها گل وسبزه گذاشته بودن همش اطرافم نگاه میکردم به دنبال یه نگاه اشنانگاه سپهرولی نبودقلبم لرزید بود

برچسب: نویسنده: علی صفری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 0:15

همون لحظه جواب داد متین اخه این پسر عجب رویی داره ک اینجوری به من پیام داده همه ذوقم برای دیدن عکس سپهر کور شد جوابی ندادم ساعت نزدیک ۱۲بود و بابا هنوز نیومده بود با خودم گفتم حتماچون تعطیلیه شب نگهبانی برداشته گوشی کنار گذاشتم خوابیدم . . . . روز هشتم عید این چند روز یا مهمون داشتیم یا مهمونی بودیم متین هر روز پیام میداد و ابراز احساسات میکرد و همه حرفش همین بود من چون وضع مالیم خوبه تو رو خوشبخت میکنم منم فقط در جواب پیاماش گفتم من نمیخام ازدواج کنم و

برچسب: نویسنده: علی صفری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 0:15

کلید و از کیفم برداشتم در باز کردم عزیز رو تخت تو حیاط نشسته بود موتور بابا تو حیاط بود اشکامو پاک کردم و با صدای گرفته گفتم _سلام عزیز بابام اومده _سلام اومد موتورشو گذاشت و رفت اومدم توی اتاقم و دراز کشیدم نفهمیدم کی خوابم برد یک ربع بعد با صدای گوشی از جام پریدم. _الو سلام _ نجمه بابا اماده بشین با عزیز بیام دنبالتون بریم بیرون سریع قطع کرد و اجازه نداد بپرسم با چی باکی من میدونستم ک ماشین گرفته ولی باید وانمود میکردم خبر ندارم و خیلی خوشحال شدم _

برچسب: نویسنده: علی صفری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 0:15

_ممنون ک بهم فرصت دادی کنارت باشم بهت قول میدم اینقد امن باشم که تا قیامت بهم تکیه کنینفسی عمیق کشیدم اون خشم و کینه چند ساعت پیش به لبخند و حس ارامش تبدیل شد و از شیشه بیرونو نگاه کردم هندزفری رو تو گوشم گذاشتم یه اهنگ پلی کردم ..خوابگاه خیلی خلوت بود و بچها هنوز نیومده بودن تو اتاق ما فقط دو نفر بودیموسایلمو جابجا کردم ودراز کشیدم به بابا زنگ زدم و گفتم رسیدم خوابگاه مثل همیشه سرد جوابموگرفتمتابلورو روبه رو تختم به دیوار زدم و از همین زاویه عکس گرفتم و تلگرام برای سپهر فرستادمده دقیقه بعد جوا

برچسب: نویسنده: علی صفری تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 0:15

صفحه بندی